باید بگویم آنقدر ژلوفن بخور که خوابت ببرد
مامان ها وقتی یکدفعه در اتاق بچه هایشان را باز میکنند و یک لیوان چایی،یا یک بشقاب کیک یا میوه دستشان است دو حالت بیشتر ندارد...یا بچه شان دارد کار مهمی انجام میدهد یا خودشان کار مهمی با آنها دارند...در اتاقم باز شد و من کار مهمی انجام نمیدادم که مامان وارد شد.با یک بشقاب میوه یا یک لیوان چایی یادم نیست.فقط مامان وارد شد و گفت میخواهد یک راز به من بگوید.رازی ک همه ی مامان ها یک روز باید به دخترانشان بگویند.نشست روبرویم و آرام شروع کرد به حرف زدن:دخترها
برچسب: نویسنده: یاسین حسینپور تاريخ: پنجشنبه 6 آذر 1404 ساعت: 14:05
در گیرودار 40سالگی
بعد از یک روز سخت کاری
و خلاصی از ترافیک
به خانه می آیی
درب را باز میکنی
منتظر نگاه خندانش هستی
همین هم می شود
همان لبخند همیشگی
که تورا از هر خستگی روزانه رها می کند
به این فکر میکنی که چقد سختی کشیدی
چقد تنهایی کشیدی تا بتوانی این روزها را کنارش باشی و کنارت باشد
کتت را درمی آوری
آبی به صورت میزنی
برایت چای میریزد
از همان هایی که دووس داری و عطر هل دارد
می نشیند کنارت
پیشانی اش را میبوسی
حس داشتن آرامش در کنارش
همانی که همیشه میخواستی
اما ناگهان خانه چقد آرام به نظر می رسد
برچسب: نویسنده: یاسین حسینپور تاريخ: پنجشنبه 6 آذر 1404 ساعت: 14:05